102 - پند صاحبدلان


جوانى ، روزى بر اثر غرور جوانى ، بسيار در راه سفر، عجله و شتاب مى كرد، و با دويدن ، از ديگران جلو مى افتاد، شب كه شد، پاهايش بدرد آمد و سست شد.
پيرمرد ناتوانى از كاروان پشت سر، به او رسيد، و به جوان گفت : چرا نشسته اى ، بلند شو راه برو كه هنگام راه راه رفتن است .
جوان گفت : توانايى راه رفتن ندارم .
پيرمرد گفت : آيا نشنيده اى كه صاحبدلان گفته اند:
اى كه مشتاق منزلى شتاب
پند من كار بند و صبرآموز
است تازى دو تك رو به شتاب
اشتر آهسته مى رود شب و روز (395)